|
رسم فراموشی را تو بهتر از من می دانستی
|
....دوباره سلام بده
به راوی ِ رویاهای مردمانِ سرزمینِ مادری ات!
به بارانی ترین شاعر ِ این حدود ِ بی باران !
به خسته ترین کاتب ِ حرف های خسته !
به گم نام ترین فاتح قله های علاقه !
به من!
که هنوز قافیه ی زندگی را
به ردیف ِ نبودنت نباخته ام !
منی که عمریست به امید آمدنت
تمام ثانیه ها را دقیقه می کنم
تا شاید به ساعت رسیدنت برسم.
اما آنقدر نیامدی
که حالا به ماندن چشمهای تو
درونِ قابِ خاتمِ رویِ طاقچه هم
هیچ اعتمادی نیست !
نمی خواهم در انتظار تکرار دست های تو پیر شوم !
نمی خواهم روزی برسد
که ازخیره شدن به چشم های خسته ام حتی
مرا به یاد نیاوری !
بیا وُ از پسِ بارانِ گریه هایم ظهور کن.
دوباره به من سلام بده،
تا تمام تنهائی ام را با تو قسمت کنم.
تا همه گیر ترین ترانه های دنیا را برایت بنویسم !
بیا وُ دوباره باران را بهانه کن،
تا تمام کوچه های دنیا را کنارت قدم بزنم !
تا ببینی چشمهای تو
توان هر معجزه ای را به من می دهد !
بیا تا برایت بگویم
بی تو چه سال های تاریکی را گذراندم !
سال هایی سراسر پائیز ! .....
ناصر کاظمی زاده چهاردهم دی ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش
------------------------------------
پ.ن 1:
پیدا کردن یک چرکنویس قدیمی،لای کتاب مدارهای منطقی...به انتهای شعر این دو خط رو هم اضافه می کنم و دوباره چرکنویس رو می ذارم سر جاش...
بیا و ُ دوباره به من سلام بده
که میان دو هِجای رفتن سخت گرفتارم !پ.ن 2 : دارم می رم سفر...تا مدتی نخواهم بود...بابت اینکه توی این مدت نمی تونم به دوستان سر بزنم پیشاپیش عذر می خوام.نوشتن بخشی از شعر توی وبلاگ در حقیقت بهانه ای بود برای حلالیت طلبیدن از همه دوستان...یا حق
حکایت غریبی ست
پیوند من با تنهایی،
تنهایی با ترانه،
ترانه با تو.
توئی که تمام عمر
حتی نداشته هایم را با تو تقسیم کرده ام !
حالا خودم را از تنهایی هایم کم که می کنم
تنها مشتی ترانه می ماند،
که روی سطر سطرش تو نشسته ای !
تو باور نکن !
اما تمام این ترانه ها را،
من و تو با هم سروده ایم !
تمام این سال ها به جای "من"،
نوشتم "ما" ،
که تو تمام من بوده ای !
شریک بغض و رفیق گریه هایم بوده ای !
من و تو با هم،
با همین مردم ِخسته،
مردم ِنجیب،
خندیدیم و گریستیم !
کنار همین کوچه های زخمی
نفس کشیدیم و بزرگ شدیم !
فریادمان به فریادشان گره خورد وُ
دست مان همدستشان شد !
خواستیم سفره ی مردمانمان
پر از نان ِعلاقه و آزادی باشد !
تا کودکان زلال سرزمینمان
از ترس ترکه و تنبیه،
پشت سد سوال های ساده نمانند !
مشت شان را توی جیبشان،
فریادشان را توی گلویشان
پنهان نکنند !
خواستیم خواب ِ مردمان صبورمان،
انعکاس حسرت نداشته های یک عمرشان نباشد.
خواستیم به لوله های تنفگ های سربازان،
گل سرخ هدیه بدهیم !
به جای ضد نفر،زنبق بکاریم !
به جای میدان مین،میخک !
ما دنیا را بدون مرز می خواستیم !
آسمان را بدون بمب افکن !
زمین را بدون دیکتاتور !
می بینی !؟
من و تو همدست این رویاهای غیر مجاز بوده ایم !
حالا باور می کنی که تمام این سال ها
مرا به اسم تو صدا زدند و ُ
تو را با اسم من شناختند!؟
باور می کنی که نبودی اما،
من و تو باز هم "ما" بودیم !؟
باور می کنی که تو را
بیشتر از ترانه هایی که هرگز نسروده ام،
دوستت دارم !؟
عید سعید فطر رو به همه ی دوستان و همراهان خوبم،تبریک می گم.
قَسم به این قلم ِ خسته !
که طوفان ِ هیچ حادثه ای
دست مرا از دستِ این واژه های زلال
جدا نخواهد کرد !
این دفتر ِ دریا !
این نگاه ِ نم دار !
این دل ِ دَر به دَر !
پشت ِ قباله ی چشم های شماست بهار بانو !
این ترانه ها نفسی اگر می کشند !
این لحظه ها لبخندی اگر می زنند !
سوسوی ِ چراغ ِ این واژه ها حتی !
همه از تکرار ِ اسم آشنای ِ شماست،خانم ِ اردیبهشت !
می بینی !
تمام ِ شعر ِ من پر شده از علامت ِ تعجب !
درست مثل ِ این روزگار ِ کَج مدار !
که جایی برای تعجب ِ ما باقی نگذاشته !
ببین جواب ِ گُل را چگونه با گلوله می دهند !
روز ِ روشن
حقیقت را چگونه به مسلخ ِ مصلحت می برند !
وقتی نه به نامه رسان ها اعتمادی هست،
نه به صندوق های زرد پُست !
و نه حتی به صندوق ِ قدیمی ِ مادر بزرگ !
دیگر جایی برای تعجب باقی نمی ماند !
این روز ها
آزادی،
دیگر بوی بال کبوتر نمی دهد،
انسانیت را باید لای برگ های کتاب ها جستجو کرد !
عده ای هم به اسم آسمان
رویاهایمان را سر می بُرند !
و سکوت...،
سهم ِ ساده ی ِ ما از یک دنیا سوال ِ بی پرواست !
خودت بگو
این همه تیغ ِ تیز و گلوله گَرم
تنها برای پاک کردن یک "الف" ناقابل از الفبای آدمیت !؟
دیگر نمی گویم نگران نباش !
در بارش ِ بی وقفه ی این همه غصه
جای خالی شانه های تو
امان از این چشم های بارانی بریده ! بانو !
ناصر کاظمی زاده
به مناسبت دومین سالگرد ایجاد وبلاگ "نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند" :
__________________
در این روزگار غریب
که دیگر هیچ کس مثل خودش حرف نمی زند،
با چشمهای خودش نمی بیند،
با گوشهای خودش نمی شنود.
در روزگاری که مردمش،روزها،شعر می دزدند و
شب ها،مدام خواب شقایق می بینند،
اما هنوز نمی دانند که آینه
زبان سنگ را نمی فهمد،
همین که من هنوز باخودم – یعنی تو –
رو راستم،
خودش یعنی معجزه،
یعنی یک اتفاق خوب.
همین که هنوز خواب تو را می بینم،
برایت بغض می کنم،می بارم،می نویسم،
همین که هنوز چراغ ِ یادِ تو را،
بر سر در ِخانۀ ذهنم آویخته ام،
یعنی من هنوز زنده ام،
و در روزگاری که مرده هایش هنوز نفس می کشند،
این یعنی یک اتفاق خوب.
"ناصر کاظمی زاده"
از تمام دوستانی که با حضورشون،تشویق ها و انتقاداتشون،
به شکل گرفتن جزئی از شخصیت من کمک کردند،تشکر می کنم
به مناسبت 31 اردیبهشت.روزی که خدا روی یک نیمکت کهنه،داستان های عاشقانه می نویسد.روزی که خدا کنار پنجره ای در طبقه پنجم یک ساختمان قدیمی و بلند،خیره به ساختمان های شهری دودزده،به خلق سکانسهای عاشقانه فکر می کند.
در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
"مصطفی مستور"
به مصطفی مستور، هر کجا که هست،صادقانه سلام می کنم.لذت خواندن "من دانای کُل هستم" او، از یاد من،نخواهد رفت.
به
تعداد ثانيه هاي اين سالهاي بي بوسه...سلام !
سلام خاتون خاطرات باراني
سلام كدبانوي كوچك گريه ها
سلام چَكاوك چَكاد نشين ِ آسمان علاقه
سلام خواهر خوب آرزوهاي فراموش
سلام هميشه غايب پرسه هاي بي قرار
سلام آشناي هميشه بي چتر و چراغ
سلام پيشگوي شريف گريه ها
سلام تعبير روشن واژه هاي صبور
به گواه تمام تقويم هاي دنيا
عمريست كه من
چله نشين چشم هاي توام.
به گواه تمام ساعت هاي بي عقربه دنيا
من امروز پيرترين عابر معابر بارانم.
حالا ديگر از هر سنگي كه بپرسي
خوب مي داند
كه تنهائي تمام اين سالها را
من به جاي تو گريسته ام،
اما تو هيچوقت صداي هق هق مرا
از آن سوي سكوت سيم و ستاره نشنيدي.
حالا من و انتظار اين دل در به در
ِ ناسازگار هيچ
واقعا نشد حتي براي يك بار هم كه شده
دلت براي تكلم اين ترانه ها تنگ شود ؟!
يا نشد كه براي لحظه اي
نگران تنهائي دست هاي من شوي ؟
باور كن آنقدر دريچه ذهنم را رو به دليل
رفتنت باز كرده ام
كه حالا تمام بهانه هاي تو را از برم.
وقتي فاصله ي ما
چيزي جز چند شماره ناقابل نيست،
ديگر بهانه اي براي سكوت اين سالهاي تو
باقي نمي ماند.
پس بيا تا دير نشده برگرد !
بگذار براي يك بار هم كه شده
كتابهاي كودكان اين كرانه پر شود از قصه
هائي
كه كلاغ سياهشان
بالاخره روزي به خانه مي رسد.
ناصر كاظمي زاده
_____________________________________________
عيد غدير رو به همه تبريك
مي گم.
به عطر آشناي همان سالهاي سادگي سوگند
هنوز هم
دل به دل اين كاغذ كهنه كه مي دهم،
صداي گام هاي بي قرار تو را
بر سر قرار پوپك و پروانه مي شنوم،بانوي
ارديبهشت !
هنوز هم
دقيقه اي مهمان اين يادگاري تا خورده اگر باشم،
ساعتي اين چشم هاي خسته را
مهمان رگبار گريه هاي بي امانم مي كنم.
هنوز هم
بهانه اي از جنس جاي خالي تو
كافيست
تا سطر سطر تمام اين ترانه ها را
با عزيز ترين واژه هاي آسمان و آينه آذين ببندم.
چه كرده اي با من خاتون خاطرات خوب !
كه حتي لحظه اي از ياد اين ترانه ها نمي روي !
مگر صبوري سكوت مرا
در سوگ از دست رفتن اين سالها نديدي،
كه هنوز هم براي آمدنت
فرداي نا معلوم اين تقويم هاي تكراري را بهانه
مي كني.
باوركن ديگر طاقت خالي اين خانه را ندارم.
ديگر ميلي به مرور تنهايي ندارم.
مي دانم كه حتي خورشيد اين ترانه ها هم
كفاف اين زمهرير دوري را نمي دهد !
پس برگرد !
نگذار طاقت اين ترانه ها طاق شود !
نگذار اين خانه بي چراغ و
اين كوچه بي كبوتر بماند.
اگر با تكلم هر ترانه اي مي گويم برگرد،
نه به اين خاطر كه مشرق چشم هاي تو
شب اين شاعر شيدا را به سپيده مي رساند،
و نه اين كه ديگر طاقت آوار اين همه غصه را
ندارم،
تنها مي ترسم آن قدر دير از اين هجرت بي پايان
برگردي
كه تمام پروانه ها در خواب سرشاخه بميرند.
ناصر كاظمي زاده
_______________________________________________________________________________
امروز
مجبور شدم تا به تمام ترانه هام نام خودم رو پيوست كنم.دليلش رو هم در وبلاگ ديگه
ي خودم(شايد...از جنسي ديگر!) نوشتم.اميدوارم روزي فرا برسه كه همه ما آدمها معني
احترام به حقوق همديگه رو بفهميم.
ناصر كاظمي زاده
ناصر كاظمي زاده
ناصر كاظمي زاده
حالا می دانم که دیگر نامه رسان ها،
از بغض بی بازگشتِ این همه نامه
تنها پاکت های خالی از گمانِ گریه را به مقصد می رسانند.
هنوز،هم خانه ها گمان می کنند
از هراس ِگم شدن،نشانیِ تو را فراموش کرده ام.
اما مطمئنم که نشانی تو را درست می نوشتم
فقط نمی دانم چرا حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسید.
دیروز بالا و پائین خانه را به گمان گنجه ای قدیمی کاویدم،
با خودم گفتم
حتما ردّی از بوی گریه وُ نشانی از نامه های تورا در آن خواهم یافت.
شاید هنوز خطی از طومار ِآن همه علاقه باقی مانده باشد،
شاید خبری از سالهایِ دور ِ دوستی،
شاید خط و خبری از خیال خیس آمدنت یافتم.
اما جز عطری عجیب از لهجه ی دریا وُ
دیده ای خیس از خیال بازنیامدنت،
چیزی نیافتم.
حالا نمی دانم کجایِ این راه ِ بی راهبر دستم را رها کردی
فقط امیدوارم هر جا که هستی
بر سر دوراهی ِ دریا و دایره نمانده باشی.
یادت هست
قرار بود دلتنگ طنین تبسم و ترانه که شدیم
برای هم از دلتنگی هایمان بنویسیم ؟
حالا من می خواهم از همین دقیقه به بعد
جای نوشتن ِنامه را با تکلم ِترانه عوض کنم.
واژه واژه از خیال ِ دور ِدریا بگیرم و
کتاب کتاب ترانه ی خوب بنویسم.
خدا را چه دیدی!
شاید یک روز من هم شاعر شدم !
______________________________________
نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم موقع افطار آپ کنم،اما شنیدم دعای قبل از لحظه ی افطار روزه دار زود مستجاب می شه...نیت کردم و این ترانه رو نوشتم...شاید ثواب ِ این ترانه دست ِ استجابت دعای ِ من باشه.